×

ثبت آگهی و تبلیغات رایگان کسب و کار، برند و شغل مورد نظر شما در وب سایت متا آگهی، همچنین علاوه بر درج رایگان تبلیغ می توانید کلیه اجناس نو و دست دوم خودتون رو هم معرفی کنید و شروع به یک تجارت کاملا آسان و سود ده نمایید.


ملک‌الشعراى بهار(دفعات بازدید: 2186 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

ملک‌الشعراى بهار : pm 19:37:23 - 09/04/11
سلام
کلیه اشعارمحمدتقى ملک‌الشعراى بهار در این بخش تقدیم علاقه مندان می گردد.





پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #1 : pm 19:41:45 - 09/04/11
تصنیف
بند اول

مرغ سحر ناله سر کن       داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را       برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ       نغمه‌ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را       پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد       آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!       شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است       ابر چشمم ژاله‌بار است
 
این قفس چون دلم تنگ و تار است       شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین       جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن       مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #2 : pm 19:43:24 - 09/04/11
تصنیف
بند دوم

عمر حقیقت به سر شد       عهد و وفا پی‌سپر شد

ناله‌ی عاشق، ناز معشوق       هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد       قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد       دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب       زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب       جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن       از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن       ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پرده‌ی دلکش بزن، ای یار دلنشین!       ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینه‌ی من پرشرر شد       کز غم تو سینه‌ی من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #3 : pm 19:46:59 - 09/04/11
غزلیات
رخ تو دخلی به مه ندارد

رخ تو دخلی به مه ندارد       که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم       که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم       که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان       ولی چه حاصل؟ نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی       که ملک دل پادشه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست       عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر :       « بهار مسکین گنه ندارد؟»



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #4 : pm 19:48:57 - 09/04/11
غزلیات
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد       خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست       پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت       سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد

هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست       ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما       روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد

یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه       هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری       ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد

چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت       پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #5 : pm 19:50:28 - 09/04/11
غزلیات
در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد

در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد       صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می‌رسد

شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟       کز پس آن نوبت روز سیاهم می‌رسد

صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب       کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می‌رسد

گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست       روزی آخر مژده‌ی عفو گناهم می‌رسد



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #6 : pm 19:52:24 - 09/04/11
غزلیات
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد       ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت       کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد

تو پاک باش و برون آی بی‌حجاب و مترس       کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

اگر بر آن سری ای ماهرو!که روز مرا       کنی سیاه، به زلفت قسم، نخواهد شد
 
گرم زنی چون قلم، بند بند، این سر من       ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد

رقیب گفت: « بهار از تو سیر شد » هیهات!       به حرف مفت، کسی متهم نخواهد شد



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #7 : pm 19:54:26 - 09/04/11
غزلیات
دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند       شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست       گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو       کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست       کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند       اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی       گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران       تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب       کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #8 : pm 19:56:37 - 09/04/11
غزلیات
به گلگشت جنان گل می‌فرستم

به گلگشت جنان گل می‌فرستم       به رضوان شاخ سنبل می‌فرستم

به هندوستان فضل و خلر علم       می موز و قرنفل می‌فرستم

حدیث خوش به قمری می‌سرایم       سرود خوش به بلبل می‌فرستم

به قابوس و به صابی از رعونت       خط و شعر و ترسل می‌فرستم

ز خودبینی و رعنایی و شوخی است       که جز وی را سوی کل می‌فرستم

به جلفای صفاهان از سر جهل       شراب صافی و مل می‌فرستم

به تبت مشک اذفر می‌گشایم       به ماچین تار کاکل می‌فرستم



پاسخ : ملک‌الشعراى بهار *غزلیات* پاسخ #9 : pm 19:58:06 - 09/04/11
غزلیات
نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم!

نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم!       گلشن طبع تو جاویدان بهار است، ای حکیم!

آن بهاری کاعتدالش ز آفتاب حکمت است       از نسیم مهرگانی برکنار است، ای حکیم!

نوبهار فرخ بلخ و بهارستان گنگ       در بر گلخانه‌ی طبع تو خار است، ای حکیم!

نافه‌ی چین است مشکین خامه‌ات کثار وی       مشکبیز و مشکریز و مشکبار است، ای حکیم!

یا مگر دریاست با آب مدادت تعبیه       کاین چین گفتار نغزت آبدار است؟ ای حکیم!

حکمت ار می‌کرد فخر از روزگار بوعلی       اینک آثار تو فخر روزگار است، ای حکیم!

مدح این بی‌دولتان عار است دانا را ولیک       چون تویی را مدح گفتن افتخار است، ای حکیم!



متاتگ:

 

ما را دنبال کنید

فیسبوک گوگل پلاس تویتر متا پرتال

منو کاربر

جستجو مشخصات پیغام های خصوصی انجمن

خدمات ما

متا آگهی متا دیزاین متا هاست متا اس ام اس

این صفحه در 0.279 ثانیه 28 نمایش داده شد.